غزلی از زینب بیات

باز امشب دو باره می چینم سفره و چای قند پهلو را تا کنار تو من مرور کنم چار فصل پر از هیاهو را پلک شب تا دم سحر باز است بر نگاه غریب یک کودک قصه و شعر نیز گرم نکرد، امشب از طفل، پشت و پهلو را دخترک باز خواب می‌بیند یک بغل […]

غزل”یلدا نه شب که ماه…” از علی مدد رضوانی

یلدا نه شب که ماه دل آرای کابل است ماه تمام در دل شب های کابل است از پشت ابر، نه که این برقع سیاه با اضطراب محو تماشای کابل است او غصه می خورد به گمانم که تا هنوز اندوهگین روز مبادای کابل است تا صبح آه و ناله ی ما را شنیده است […]