غزلی از یحیی جواهری

سلام من به رفیقان سنگری ببرید و پاره های دلم را به آن پری ببرید اگر که قصد شما دل ربودن از خلق است چه خوش تر آنکه به آیین دلبری ببرید شهید یک سخن بی تکلفم یاران مرا به شهر غزلهای عشقری ببرید من از ولایت عشقم ، ز شهر مولانا سلام من به […]

غزلی از یحیی جواهری

دل است و نیست نشانی ز دل‌نوازی‌ها نه در جماعت بدها، نه در نمازی‌ها به هیچ کشمکشی شاه؛ کیش و مات نشد پیاده کشته شود در تمام بازی‌ها مسلح‌اند و به خرطوم فیل، آویزان به زور طبل و تفنگ این گروه غازی‌ها دو چشم شوخ تو در خودسری چنان باشند که وقت حمله به شهرفرنگ، […]