غزلی از کاوه جبران

تو را از آب می‌گیرم تو را از بین ماهی‌ها اگر این گریه بگذارد، اگر این بی‌پناهی‌ها به حال مرد نابینا چه‌گونه سود خواهد داشت؟ چراغ کوچکی روشن بسازد، در سیاهی‌ها نترس از گم شدن مریم، سراغم آمدی هرگاه تنم را توته توته می‌گذارم، بر دو راهی‌ها بنازم دست نقاشی، که بر رغم پشیمانی دل […]