غزل “پالپالک” از تهماسبی خراسانی

نوجوانم شوخ و سرمست و کمی سر در هوا روستایی خفته در ذهنم پر از معشوقه‌ها شب به ذهنم می‌رسد اندیشه‌های رنگ‌رنگ صبح اما می‌کنم اندیشه‌ی شب را فنا از درخت کهنه بالا می‌روم چُست و دلیر می‌تکانم توت را با ضربه‌های دست و پا مادرم با تشت توسی می‌رسد پای درخت مادرم با مهربانی […]