غزلی از حمیده میرزاد

چهار فصل وجودم لبالب از پاييز سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز! غزل بخوان ! كه تو آواز سبز مزرعه اى و من مترسك رقصان آن سر جاليز به عشق و فلسفه باور نموده ام اما صداى زنگ كليساى عقل كفر آميز اتاق خالى و تخت و هزار شمع سپيد شدم به رشته […]