غزلی از حکیم علی پور

نوشتم اسم ترا روی موج، سرگردان که می ‏رود به چنین بی‏ خودی کران به کران برای این‏که تو ماهی نه ماهیِ دریا در آتش ‏اند تمام نهنگ‏ های جهان تو ماه نه، تو نظام نهفته در هستی که آسمان و زمین از تو می‏ برد فرمان تو روز‏ها علفی، آهوان به تو خوشحال تو […]

غزلی از محمد اکرام بسیم

یک سمت دیوار است، یک سمتم دری بسته پرواز خواهم کرد با بال و پری بسته سرخوردگی را از خودم، چون اشک، می‌رانم بر روی دنیا می‌شوم چشمِ تری بسته در حیرتم از کارِ دنیا، باغبان گویی با دستِ خود بر بستر گل‌ها خری بسته بهتر که خود محشر کنم بر پا، که بی‌آن‌هم تقدیر […]

غزلی از موسی ابراهیمی

کسی آرام در آغوش سرد باد می‌رقصد همان که گیسوانش بوی شب می‌داد می‌رقصد ببین رسم عجیب عشق را آن‌قدر شیرین است که حتی پیش پای مرگ هم فرهاد می‌رقصد همیشه اتفاق تازه‌ای از راه می‌آید چنانچه برگی از شاخ درخت افتاد می‌رقصد بیا حالا که دریا از سرود و شعر لبریز است و گاهی […]

غزلی فاطمی از سید محمد مبین محمودی

درتن آسمان فرو رفتند میخ هایی که روی در بودند زخم هایش دوباره تازه شدند زخم هایی که بی پدر بودند دردهایش نماد احساس است گل یاسی که غرق در زخم است توی جانش دوباره زنده شدند دردهایی که پیش تر بودند پس طنابی به دستهای علیست کل مردان قصه خاموشند غیرت از روی نامشان […]

غزلی فاطمی از سید حکیم بینش

شب و گرفته دلت مثل من بهانه ی ماه بیا شبیه پلنگی در آستانه ی ماه تو پای ثابت این تکیه خانه ها باش و بیا به آدرس ذیل درب خانه ی ماه در شکسته ی چوبی، محله ی هاشم دری که خاطره گوید از آن یگانه ی ماه در مقاوم چوبی که استقامت کرد برای […]

غزلی فاطمی از حمید مبشر

دلم گر سبز مانده در زمستان ، از بهار توست تمام باغ های سبز ساحل یادگار توست میان دشت احساس تو موجی لاله می خیزد گلستان های خوشبوی شقایق از تبار توست میان کوچه روشن کرده ای فانوس اشکت را تمام عابران خسته امشب شرمسار توست دل من می رود هر شب به سوی بیت […]

غزلی از سید رضا محمدی

صدا ز کالبد تن بـه در کشید مرا صدا به شکل زنی شد به بر کشید مرا صدا شد اسب ستم روح من کشان ز پِیَ ش بـه خاک بست و بــه کوه و کمر کشید مرا بگو کدامین نقاش ناموافق بـود که با دو دیده ی همواره تر کشید مرا چه بیم داشت که […]

غزل”فصل خیزش” از سید حسن مبارز

باد می آید، پس از آن فصل خیزش می رسد ابر پیدا می شود، باران به ریزش می رسد ذره تا خورشید بالا می رود با اشتیاق خاک بی مقدار زیر پا به ارزش می رسد چشم می بیند شتابان نظم می ریزد بهم عقل می گردد مردد، دل به لرزش می رسد سردی از […]

غزلی از یحیی جواهری

دل است و نیست نشانی ز دل‌نوازی‌ها نه در جماعت بدها، نه در نمازی‌ها به هیچ کشمکشی شاه؛ کیش و مات نشد پیاده کشته شود در تمام بازی‌ها مسلح‌اند و به خرطوم فیل، آویزان به زور طبل و تفنگ این گروه غازی‌ها دو چشم شوخ تو در خودسری چنان باشند که وقت حمله به شهرفرنگ، […]

غزلی از سید ضیا قاسمی

لبانت قند مصری، گونه هایت سیب لبنان را روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را من از هر جای دنیا، هر که باشم، عاشقت هستم به مِهرت بسته ام دل را، به دستت داده ام جان را چنانت دوست می دارم که با شوقِ تو می خواهم بسازم وقف چشمت تاک های مستِ پَروان را […]