غزلی از حمزه محمودی

با شال سرخی در خیابان کرد پیدایش با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش یا عابران کورند یا در سایه ها گم بود مهتاب می‌تابید در چشمان زیبایش زانوی او یخ کرده در دستش اناری سرخ از سوز دی می‌سوخت در تب قلب تنهایش امشب بساطش کم نکرد از حجم این غمها در […]

غزلی از مقصود حیدریان

تو با خیال خودت رفته‌ای به پیشانی به کوه خورده سرت، لاجرم نمی‌دانی به ساکنان تنت جاده‌ای نمانده‌است در استخوان تو افتاده‌است ویرانی به قله‌های دهان تو باد پیچیده ز بیره‌های تو افتاده‌است دندانی چهار سال شده کاسه‌ی سرت خالی‌ست کی چشم‌های تو را می‌کند چراغانی؟ مکیده خون ترا گرگ دست‌های خودت ترا نجات دهد […]

شعری از بشیر رحیمی-برای کودکانی که به آنها گل خراندند

🔹به کودکانی که به آن‌ها گل خوراندند. کودکم گل بخور که نان این است آن‌چه در شأن میهمان، این است گل بخور، گل غذای خوش طعمی‌ست لطف بسیار میزبان این است سال‌ها خورده‌ای از آجُر نان خشت را کرده‌ای تصوُر نان تا به کی خورد ماسه و گج و شن؟ بعد از این گل بخور […]

غزلی از روح الامین امینی

در این زمانه گناهی که مهربانی کرد به من بگو که بدانم کدام جانی کرد؟ سلام کردم و چون دیگران نشستم، او میان این همه آدم مرا نشانی کرد نگاه کرد؛ سپس خیره شد؛ سپس برخاست اگر چه خندۀ من نیز همزمانی کرد گرفت دست مرا مثل قایقی کوچک به سمت دورترین نقطه بادبانی کرد […]

غزلی از حمیده میرزاد

چهار فصل وجودم لبالب از پاييز سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز! غزل بخوان ! كه تو آواز سبز مزرعه اى و من مترسك رقصان آن سر جاليز به عشق و فلسفه باور نموده ام اما صداى زنگ كليساى عقل كفر آميز اتاق خالى و تخت و هزار شمع سپيد شدم به رشته […]

غزلی از رامین عرب‌ نژاد

می‌نویسم همه‌ی آنچه به من دادی را شعر پر می‌کند این خانه‌ی اجدادی را شب فرا می‌رسد از راه و خدا می‌پوشد زیر موهای تو سرتاسر ‌آبادی را بویِ در باد رهایِ تو می‌آموزاند به من و زندگی‌ام شیوه‌ی بربادی را رفته‌ای، خاطره‌ات هست که تکرار کند عصرها جمله‌ی “از چشم من افتادی” را گفتی […]

غزلی از شفیق صادقی

بی‌سروسامان بمان و بی‌سروسامان بمیر آی بیگانه! برو در جستجوی نان بمیر زاده شو در بلخ و کابل، در اُرُزگان و هرات بعد در قونیه، استکهلم یا تهران بمیر شهرهٔ اهل خراسان و عراق و مصر باش بعد هم در انزوای دره یمگان بمیر روی این سیاره‌ی دل‌سنگ، سرگردان بگرد روی این سیاره دل‌سنگ، سرگردان […]

غزلی از زینب بیات

باز امشب دو باره می چینم سفره و چای قند پهلو را تا کنار تو من مرور کنم چار فصل پر از هیاهو را پلک شب تا دم سحر باز است بر نگاه غریب یک کودک قصه و شعر نیز گرم نکرد، امشب از طفل، پشت و پهلو را دخترک باز خواب می‌بیند یک بغل […]

شعری از کبری حسینی بلخی

دانه دانه انار ریخته است روی این سفره‌ی زمستانی نیستی و کنار خود ماندم باهمین اشک های پنهانی ایستادم کنار آیینه شانه کردم دوباره گیسو را منم و قاب کهنه‌ی عکست منم و تا سحر غزل‌خوانی بوی پاییز می‌رود از یاد من در آغوش برف می‌خوابم برف یعنی تولدی دیگر در اساطیر قوم ایرانی آدمک های […]

غزل”یلدا نه شب که ماه…” از علی مدد رضوانی

یلدا نه شب که ماه دل آرای کابل است ماه تمام در دل شب های کابل است از پشت ابر، نه که این برقع سیاه با اضطراب محو تماشای کابل است او غصه می خورد به گمانم که تا هنوز اندوهگین روز مبادای کابل است تا صبح آه و ناله ی ما را شنیده است […]