غزل”یلدا نه شب که ماه…” از علی مدد رضوانی

یلدا نه شب که ماه دل آرای کابل است ماه تمام در دل شب های کابل است از پشت ابر، نه که این برقع سیاه با اضطراب محو تماشای کابل است او غصه می خورد به گمانم که تا هنوز اندوهگین روز مبادای کابل است تا صبح آه و ناله ی ما را شنیده است […]

غزلی عاشورایی از علی مدد رضوانی

یک عمر در عزای شما گریه می کنم در خواب هم برای شما گریه می کنم تنها نه در محرم و تنها نه در صفر هر روز در رثای شما گریه می کنم آنقدر تا که خشک شود اشك های من آنگاه خون برای شما گریه می کنم بگذار تا که کور شود چشم های […]