غزلی از عفیف باختری

در انتظار مرد مسافر کسی نبود در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود در فرصت پیاده شدن در فرود گاه تنها تر از مسافر آخر کسی نبود می گفت : باید آیتی از آفتاب خواند اما به هیچ داعیه حاضر کسی نبود با دست خود اشاره به همزاد خویش کرد دیدم به جز […]