غزلی از شفیق صادقی

بی‌سروسامان بمان و بی‌سروسامان بمیر آی بیگانه! برو در جستجوی نان بمیر زاده شو در بلخ و کابل، در اُرُزگان و هرات بعد در قونیه، استکهلم یا تهران بمیر شهرهٔ اهل خراسان و عراق و مصر باش بعد هم در انزوای دره یمگان بمیر روی این سیاره‌ی دل‌سنگ، سرگردان بگرد روی این سیاره دل‌سنگ، سرگردان […]