غزلی از حمزه محمودی

با شال سرخی در خیابان کرد پیدایش با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش یا عابران کورند یا در سایه ها گم بود مهتاب می‌تابید در چشمان زیبایش زانوی او یخ کرده در دستش اناری سرخ از سوز دی می‌سوخت در تب قلب تنهایش امشب بساطش کم نکرد از حجم این غمها در […]

شعری از بشیر رحیمی-برای کودکانی که به آنها گل خراندند

🔹به کودکانی که به آن‌ها گل خوراندند. کودکم گل بخور که نان این است آن‌چه در شأن میهمان، این است گل بخور، گل غذای خوش طعمی‌ست لطف بسیار میزبان این است سال‌ها خورده‌ای از آجُر نان خشت را کرده‌ای تصوُر نان تا به کی خورد ماسه و گج و شن؟ بعد از این گل بخور […]

غزلی از شفیق صادقی

بی‌سروسامان بمان و بی‌سروسامان بمیر آی بیگانه! برو در جستجوی نان بمیر زاده شو در بلخ و کابل، در اُرُزگان و هرات بعد در قونیه، استکهلم یا تهران بمیر شهرهٔ اهل خراسان و عراق و مصر باش بعد هم در انزوای دره یمگان بمیر روی این سیاره‌ی دل‌سنگ، سرگردان بگرد روی این سیاره دل‌سنگ، سرگردان […]