غزلی از سید رضا محمدی

سر ریخت شعله، عشق و حذر غیر ممکن است باور کن از درِ تو سفر، غیر ممکن است من، با تو زاده گشته‌ام و رُشد کرده‌ام دل بستنم به جای دگر، غیر ممکن است امروز وارث پرِ طاووس، پلک ماست ا‌مروز که قضا و قدر، غیر ممکن است آواز صبح در قُرق سُکر غربت است […]

غزلی از رامین عرب نژاد

زخم‌زخم و داغ‌داغ و ناگزیر و ناگهان من هراتم زیر پای لشکر چنگیزخان آسمانی سرخ دارم، ابرهایی سرخ‌تر سرخ کرده با قلم مویش زمینم را زمان بوی گل‌های تنم را باد با خود برده است آه، هوش مردمان ساده‌ام را بوی نان باز طوفان می‌دود در سینه‌ام، «فرخنده باد» جست و خیزِ باد با خاکستر […]

غزلی از صنم عنبرین

آفتابي که نیست، دلتنگم در دل شب بيا قدم بزنيم هر دو دريا شويم سيلابی سخن از انتظار كم بزنيم خسته از نكبت سپيد و سياه خسته از گفتن خدا حافظ آسمان دگر بیاراییم طرح رنگين كمان رقم بزنيم اشك هايم به گونه می رقصند بسکه تکرار می شوم از درد روی لب‌های بسته‌ی خاموش […]

غزلی از تهماسبی خراسانی

نوروز و فروردین؛ عطر گل و ریحان اردیبهشتی شد خاک بهشتیان جمشید و کَیخُسرو روییده‌اند از نو چون لاله‌های سرخ در سینه‌های‌مان بلخ برین غرق گل‌های ابریشم طبل سرود و عشق در کوی‌ها پیچان در هر قدم پیدا؛ زرتُشت و مولانا در هر نفَس پنهان؛ ملا محمد جان هر ٱدمی در خویش دیوانگی دارد هُشیارها […]

غزل “پالپالک” از تهماسبی خراسانی

نوجوانم شوخ و سرمست و کمی سر در هوا روستایی خفته در ذهنم پر از معشوقه‌ها شب به ذهنم می‌رسد اندیشه‌های رنگ‌رنگ صبح اما می‌کنم اندیشه‌ی شب را فنا از درخت کهنه بالا می‌روم چُست و دلیر می‌تکانم توت را با ضربه‌های دست و پا مادرم با تشت توسی می‌رسد پای درخت مادرم با مهربانی […]

غزلی از حمزه محمودی

با شال سرخی در خیابان کرد پیدایش با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش یا عابران کورند یا در سایه ها گم بود مهتاب می‌تابید در چشمان زیبایش زانوی او یخ کرده در دستش اناری سرخ از سوز دی می‌سوخت در تب قلب تنهایش امشب بساطش کم نکرد از حجم این غمها در […]

غزلی از مقصود حیدریان

تو با خیال خودت رفته‌ای به پیشانی به کوه خورده سرت، لاجرم نمی‌دانی به ساکنان تنت جاده‌ای نمانده‌است در استخوان تو افتاده‌است ویرانی به قله‌های دهان تو باد پیچیده ز بیره‌های تو افتاده‌است دندانی چهار سال شده کاسه‌ی سرت خالی‌ست کی چشم‌های تو را می‌کند چراغانی؟ مکیده خون ترا گرگ دست‌های خودت ترا نجات دهد […]

شعری از بشیر رحیمی-برای کودکانی که به آنها گل خراندند

🔹به کودکانی که به آن‌ها گل خوراندند. کودکم گل بخور که نان این است آن‌چه در شأن میهمان، این است گل بخور، گل غذای خوش طعمی‌ست لطف بسیار میزبان این است سال‌ها خورده‌ای از آجُر نان خشت را کرده‌ای تصوُر نان تا به کی خورد ماسه و گج و شن؟ بعد از این گل بخور […]

غزلی از روح الامین امینی

در این زمانه گناهی که مهربانی کرد به من بگو که بدانم کدام جانی کرد؟ سلام کردم و چون دیگران نشستم، او میان این همه آدم مرا نشانی کرد نگاه کرد؛ سپس خیره شد؛ سپس برخاست اگر چه خندۀ من نیز همزمانی کرد گرفت دست مرا مثل قایقی کوچک به سمت دورترین نقطه بادبانی کرد […]

غزلی از حمیده میرزاد

چهار فصل وجودم لبالب از پاييز سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز! غزل بخوان ! كه تو آواز سبز مزرعه اى و من مترسك رقصان آن سر جاليز به عشق و فلسفه باور نموده ام اما صداى زنگ كليساى عقل كفر آميز اتاق خالى و تخت و هزار شمع سپيد شدم به رشته […]