غزلی از سید رضا محمدی

سر ریخت شعله، عشق و حذر غیر ممکن است باور کن از درِ تو سفر، غیر ممکن است من، با تو زاده گشته‌ام و رُشد کرده‌ام دل بستنم به جای دگر، غیر ممکن است امروز وارث پرِ طاووس، پلک ماست ا‌مروز که قضا و قدر، غیر ممکن است آواز صبح در قُرق سُکر غربت است […]

غزلی از یحیی جواهری

سلام من به رفیقان سنگری ببرید و پاره های دلم را به آن پری ببرید اگر که قصد شما دل ربودن از خلق است چه خوش تر آنکه به آیین دلبری ببرید شهید یک سخن بی تکلفم یاران مرا به شهر غزلهای عشقری ببرید من از ولایت عشقم ، ز شهر مولانا سلام من به […]