غزلی از حمزه محمودی

با شال سرخی در خیابان کرد پیدایش با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش یا عابران کورند یا در سایه ها گم بود مهتاب می‌تابید در چشمان زیبایش زانوی او یخ کرده در دستش اناری سرخ از سوز دی می‌سوخت در تب قلب تنهایش امشب بساطش کم نکرد از حجم این غمها در […]