غزلی از سید احسان بدخشانی

گذشتم از خودم و در تن ِ تو پیوستم به خوابم آمده‌ای،تا سپیده دم مستم به سوی تنگه‌ی آغوش ِخویش دعوت کن! مرا که در طلب ِ کوچه‌های بن بستم نگاه کن، که در آئینه‌ی نگاه ِ تو من شبیه یک گل قالی ِ نقش بر جسته‌م مرا ببر به همان جا که دوستش داری […]

غزلی از محبوبه ابراهیمی

حالا که کهکشان منی ، ماه مشتری ! ناهید و اشک و آینه دارم نمی خری ؟! امشب که گیسوان زمین فاش می شود بردار از سیاهی شب هام روسری امشب بیا که بگذرد از سرنوشت ما شب های بی ستاره و شب های بی پری گفتی که از مساحت دلگیر خانه‌ها تا آسمان پرنده […]

غزلی از ادهم کاوه

تا همان حدی که رفتن با نرفتن فرق داشت مشکلت این روز‌ها با مشکلِ من فرق داشت بر خلاف حال جاری، دیدگاه دوستان در خصوص نام ما با دید دشمن فرق داشت تازه در دنیای ما تهمینه‌ها فهمیده اند اسپ‌های ساده با رخشِ تهمتن فرق داشت- -یا کبوتر‌های حزن آلوده در کنج‌ِ قفس با کبوتر‌های […]

غزلی از حمزه محمودی

با شال سرخی در خیابان کرد پیدایش با چشم کم سو خیره شد مادر به یلدایش یا عابران کورند یا در سایه ها گم بود مهتاب می‌تابید در چشمان زیبایش زانوی او یخ کرده در دستش اناری سرخ از سوز دی می‌سوخت در تب قلب تنهایش امشب بساطش کم نکرد از حجم این غمها در […]

غزلی از مقصود حیدریان

تو با خیال خودت رفته‌ای به پیشانی به کوه خورده سرت، لاجرم نمی‌دانی به ساکنان تنت جاده‌ای نمانده‌است در استخوان تو افتاده‌است ویرانی به قله‌های دهان تو باد پیچیده ز بیره‌های تو افتاده‌است دندانی چهار سال شده کاسه‌ی سرت خالی‌ست کی چشم‌های تو را می‌کند چراغانی؟ مکیده خون ترا گرگ دست‌های خودت ترا نجات دهد […]

شعری از بشیر رحیمی-برای کودکانی که به آنها گل خراندند

🔹به کودکانی که به آن‌ها گل خوراندند. کودکم گل بخور که نان این است آن‌چه در شأن میهمان، این است گل بخور، گل غذای خوش طعمی‌ست لطف بسیار میزبان این است سال‌ها خورده‌ای از آجُر نان خشت را کرده‌ای تصوُر نان تا به کی خورد ماسه و گج و شن؟ بعد از این گل بخور […]

غزلی از روح الامین امینی

در این زمانه گناهی که مهربانی کرد به من بگو که بدانم کدام جانی کرد؟ سلام کردم و چون دیگران نشستم، او میان این همه آدم مرا نشانی کرد نگاه کرد؛ سپس خیره شد؛ سپس برخاست اگر چه خندۀ من نیز همزمانی کرد گرفت دست مرا مثل قایقی کوچک به سمت دورترین نقطه بادبانی کرد […]

غزلی از حمیده میرزاد

چهار فصل وجودم لبالب از پاييز سكوت لعنتى تو ، چه قدر رعب انگيز! غزل بخوان ! كه تو آواز سبز مزرعه اى و من مترسك رقصان آن سر جاليز به عشق و فلسفه باور نموده ام اما صداى زنگ كليساى عقل كفر آميز اتاق خالى و تخت و هزار شمع سپيد شدم به رشته […]

غزلی از رامین عرب‌ نژاد

می‌نویسم همه‌ی آنچه به من دادی را شعر پر می‌کند این خانه‌ی اجدادی را شب فرا می‌رسد از راه و خدا می‌پوشد زیر موهای تو سرتاسر ‌آبادی را بویِ در باد رهایِ تو می‌آموزاند به من و زندگی‌ام شیوه‌ی بربادی را رفته‌ای، خاطره‌ات هست که تکرار کند عصرها جمله‌ی “از چشم من افتادی” را گفتی […]

غزلی از شفیق صادقی

بی‌سروسامان بمان و بی‌سروسامان بمیر آی بیگانه! برو در جستجوی نان بمیر زاده شو در بلخ و کابل، در اُرُزگان و هرات بعد در قونیه، استکهلم یا تهران بمیر شهرهٔ اهل خراسان و عراق و مصر باش بعد هم در انزوای دره یمگان بمیر روی این سیاره‌ی دل‌سنگ، سرگردان بگرد روی این سیاره دل‌سنگ، سرگردان […]