غزلی از سیده تکتم حسینی

باز وا کرده نگاهت به حرم پای مرا به ضریحت برسان دست تمنای مرا چیست خاصیت این عشق که با جاذبه اش می کشد سوی حرم خلوت شب های مرا مثل من خسته ی دور از وطنی، می فهمی بهتر از هر کس دیگر دل تنهای مرا راستش غربت قم مثل خودش سوزان است بنشاند […]

غزلی از محمد حسن حسین زاده

آدم دراین شلوغیِ شرح وبیان عجیب گم می شودمیان نهان وعیان عجیب من هم خداکندکه شوم قندوحل شوم درچای ومهربانی این مخلصان عجیب ماندم که ازکجایِ عبورتوپَرکشم ای شاهراه رفته به سمت جنان عجیب ای حجّتی که فلسفۀ آسمانی ات پیچیده درفلاسفۀ آسمان عجیب بعدازهزاروسیصدوهشتادسال وسال «بازاین چه جوشش است٭»زجان وجهان عجیب دنیای روم وری […]