غزلی از زینب بیات

باز امشب دو باره می چینم سفره و چای قند پهلو را تا کنار تو من مرور کنم چار فصل پر از هیاهو را پلک شب تا دم سحر باز است بر نگاه غریب یک کودک قصه و شعر نیز گرم نکرد، امشب از طفل، پشت و پهلو را دخترک باز خواب می‌بیند یک بغل […]

شعری از کبری حسینی بلخی

دانه دانه انار ریخته است روی این سفره‌ی زمستانی نیستی و کنار خود ماندم باهمین اشک های پنهانی ایستادم کنار آیینه شانه کردم دوباره گیسو را منم و قاب کهنه‌ی عکست منم و تا سحر غزل‌خوانی بوی پاییز می‌رود از یاد من در آغوش برف می‌خوابم برف یعنی تولدی دیگر در اساطیر قوم ایرانی آدمک های […]

غزل”یلدا نه شب که ماه…” از علی مدد رضوانی

یلدا نه شب که ماه دل آرای کابل است ماه تمام در دل شب های کابل است از پشت ابر، نه که این برقع سیاه با اضطراب محو تماشای کابل است او غصه می خورد به گمانم که تا هنوز اندوهگین روز مبادای کابل است تا صبح آه و ناله ی ما را شنیده است […]