غزلی از رامین عرب‌ نژاد

می‌نویسم همه‌ی آنچه به من دادی را شعر پر می‌کند این خانه‌ی اجدادی را شب فرا می‌رسد از راه و خدا می‌پوشد زیر موهای تو سرتاسر ‌آبادی را بویِ در باد رهایِ تو می‌آموزاند به من و زندگی‌ام شیوه‌ی بربادی را رفته‌ای، خاطره‌ات هست که تکرار کند عصرها جمله‌ی “از چشم من افتادی” را گفتی […]