غزلی از رامین عرب نژاد

زخم‌زخم و داغ‌داغ و ناگزیر و ناگهان من هراتم زیر پای لشکر چنگیزخان آسمانی سرخ دارم، ابرهایی سرخ‌تر سرخ کرده با قلم مویش زمینم را زمان بوی گل‌های تنم را باد با خود برده است آه، هوش مردمان ساده‌ام را بوی نان باز طوفان می‌دود در سینه‌ام، «فرخنده باد» جست و خیزِ باد با خاکستر […]

غزلی از رامین عرب‌ نژاد

می‌نویسم همه‌ی آنچه به من دادی را شعر پر می‌کند این خانه‌ی اجدادی را شب فرا می‌رسد از راه و خدا می‌پوشد زیر موهای تو سرتاسر ‌آبادی را بویِ در باد رهایِ تو می‌آموزاند به من و زندگی‌ام شیوه‌ی بربادی را رفته‌ای، خاطره‌ات هست که تکرار کند عصرها جمله‌ی “از چشم من افتادی” را گفتی […]