غزلی فاطمی از حمید مبشر

دلم گر سبز مانده در زمستان ، از بهار توست تمام باغ های سبز ساحل یادگار توست میان دشت احساس تو موجی لاله می خیزد گلستان های خوشبوی شقایق از تبار توست میان کوچه روشن کرده ای فانوس اشکت را تمام عابران خسته امشب شرمسار توست دل من می رود هر شب به سوی بیت […]

غزلی عاشورایی از حمید مبشر

حسین نام من و شعر من نشانه‌ی من و کربلا سفر سرخ و عاشقانه‌ی من شکوه شعر من از قامت ابوالفضل است صدای اصغر، خوابیده در ترانه‌ی من شروع گشته ام از ظهر سبز عاشورا فروغ آمده از كربلا به خانه‌ی من طلوع كرده شب پيش ماه ازچشمم نشسته زورق خورشيد روي شانه‌ی من محرم […]