غزلی از بهرام هیمه

شبی پیاده شدم جادّه ها چراغ نداشت مرا که گم شده بودم کسی سراغ نداشت زدم به “فرق سر” صاحبش، پیاله شکست چه قهوه خانه‌ی گندی که چای داغ نداشت! دلم گرفت شنیدم که جاده ها چیزی- به جز صدای غم انگیز و شوم زاغ نداشت خودش برای خودش گور کند و رفت در آن […]