غزلی عاشورایی از احسان هاشمی

با اینکه نشانی دگر از پیرهنش نیست این مرد ِ غریبی‌ست که سر در بدنش نیست ! آنقدر تبر خورده که در باغ ، درختی مجروح‌تر از پیکر ِ دور از کفنش نیست ! تا سبز شود باغچه ، با مشک ِ تمنا – رفته‌ست « بهار » و خبر از آمدنش نیست – این […]