غزلی از ابراهیم امینی

دو گل سرخ شد از خانه فرارم دادند چشم بگشای: چه رنگی به بهارم دادند! آب می‌خواستم و شیشۀ سم آوردند ـ آن چه در رگ‌رگِ خود حل‌شده دارم ـ دادند یاد آزار شب اول قبر افتادم لحظاتی که در آغوش فشارم دادند سر بریدند از آرامشِ پامانده‌ی من بعد ـ هر جا دل‌شان خواست […]