غزلی از عفیف باختری

در انتظار مرد مسافر کسی نبود
در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود

در فرصت پیاده شدن در فرود گاه
تنها تر از مسافر آخر کسی نبود

می گفت : باید آیتی از آفتاب خواند
اما به هیچ داعیه حاضر کسی نبود

با دست خود اشاره به همزاد خویش کرد
دیدم به جز توهم شاعر کسی نبود

بودند چهره ها همه خوش ظاهراً ولی
در بین شان تسلی خاطر کسی نبود

افسوس! درک واژه ءهجرت چه مشکل است
گویی در این زمانه مهاجر کسی نبود

هنگام دور گشتن یک سایه در افق
در جاده ها به جز دوسه، عابر کسی نبود

عفیف باختری

#کانال_بچه_های_مولانا

https://telegram.me/khanemwlana

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *