غزلی فاطمی از سید محمد مبین محمودی

درتن آسمان فرو رفتند
میخ هایی که روی در بودند
زخم هایش دوباره تازه شدند
زخم هایی که بی پدر بودند

دردهایش نماد احساس است
گل یاسی که غرق در زخم است
توی جانش دوباره زنده شدند
دردهایی که پیش تر بودند

پس طنابی به دستهای علیست
کل مردان قصه خاموشند
غیرت از روی نامشان برخواست
مردهایی که رهگذر بودند

صورتش آه گرم سیلی شد
مثل یک آسمان نیلی شد
خنده روی لبانشان گل کرد
گرگ هایی که دور وبر بودند

دل اهل حرم که باز گرفت
شور برجان کهکشان افتاد
چونکه دخت نبی وفرزندش
بین دیوار ومیخ ودر بودند

سربه سرباغمی سراسر سر
جنگ غمگین نابرابر سر
روی چهره اگر که بگذارند
اشک هایی که دردسر بودند

دم آخر دوباره می گرید
پسرم آه ای حسین غریب
این خبر را شنیده از کس یا
قاصدانی که باخبر بودند

روی لبهای او پر از قصه‌ ست
قصه ای درمیان آتش ودود
توی ذهنش مرور شد هربار
خیمه هایی که شعله ور بودند

قصه نعل وپیکری خونین
بگذریم از ادامه قصه
قصه را بی درنگ فهمیدند
مادرانی که بی پسر بودند

#سید_محمد_مبین_محمودی

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *