غزلی عاشورایی از سید ابوالفضل مبارز

زمین میان تب و التهاب غم می خورد
به گوشه های لبت سنگ هم قسم می خورد

نظام خلقت بکر و سکوت حنجره ات
به دست شومی سرنیزه ای بهم می خورد

دو پلک بعد تو بودی و ماجرایی که
برای دختر غمگین تان رقم می خورد

به احترام پریشانی گلی کوچک
به حرمت ِ دل ِ خون٬ نیزه نیز خم می خورد

چقد حالت آن لحظه ی پر از اندوه
به آتشِ دل و بیتابی حرم می خورد

اگر نوای غزلخوانی اش بلند نبود
سکوت کرب و بلا با غبار دم می خورد

به سنگ کینه زدند اش شکست اما ماند
وگرنه بعد تو سنگی به باورم می خورد

اگر نبود غزل های او کجا امروز
دوباره باد به اشعار محتشم می خورد

#سید_ابوالفضل_مبارز

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *