شعر”داغ قدیمی” اثر استاد سید فضل الله قدسی

زخمي شكفته ،حنجره ای شعله ورشده است

داغ قديمی من ازآن تازه ترشده است

زخمی كه غنچه بسته وجانی از آن شكفت
وقتی دهان گشود جهانی از آن شكفت

اين شعله دروجود من ازگريه روشن است
اين سوختن نشانه ی آرامش من است

اين داغ دراجاق دلم بی شرر مباد
اين زخم كهنه كمتر ازاين تازه ترمباد

آن سوي سوز وساز، قراری نهفته است
درشعله زار درد بهاری شكفته است

دردی كه خون دل شده درمان مان كند
نوع دگر بسازد وانسان مان كند

اين سوز خوب از همه ی سوزها جداست
سوز طف و گداز شررخيز كربلاست

با سوز كربلايی اين داغ ساختيم
صد بارسوختيم وهردم گداختيم

معراج را سبب نه، كه عين مسبب است
كامل ترين حقيقت آن سوز زينب است

زينب مگو تمامت صبر خدا بگو
خورشيدعصر واقعه ی كربلا بگو

امشب سواد فاجعه ای گشته برملا
ازعمق دشت های مِه آلود كربلا

مرثيه خوان روح من! امشب بيا بخوان
امشب روايت دگراز كربلا بخوان

تاريخ روز واقعه را خون گريسته است
بيش ازهزار سال دراندوه زيسته است

درپنجه های بغض گلو گير، مرده بود
شاعر اگر كه سوز دلش را نمی سرود

تابرغروب شام غريبان اشاره كرد
پيراهن صبوری خود صبر پاره كرد

آرام خفته بود سر ازخاك برنداشت
انگار از مصيبت خواهر خبرنداشت

مي رفت از آشيانه ی آتش گرفته اش
بادسته ی كبوتر تنها كه پرنداشت

شب، ترسناك بود و سراسيمه مي دويد
طفلی كه غير عمّه اميد دگرنداشت

طوفان فرو نشست وليكن ميان خاك
يك كهكشان سوخته ديدم كه سرنداشت

يك كربلا مصيبت وصد قتلگاه غم
درقلب های سخت تر ازسنگ اثرنداشت

**
دنيا خجل زدربدری هاي زينب است
خورشيد هم نهان شده درپرده ی شب است

ديشب اگرچه ره بسوی قتلگاه برد
ازموج خيز غم به برادرپناه برد

امروزهم بسوی چمن ره گزيده است
گل های باغ سوخته راشب نديده است

هنگامه ی ورود به مقتل فرارسيد
نوباوگان فاطمه را سربريده ديد

هريك تنی به رنگ شقايق به برگرفت
ازعمق روح صيحه زدآفاق درگرفت

پرسيد بانوی كه قد ازغم خميده است
ياران! عزيزگمشده ام راكه ديده است؟

خم شد كناريك تن بی سر، دلش شكست
قرآن ورق ورق شده ديد وسپس نشست

برزخم بی شمار برادرنظاره كرد
هی پلك بست باز نگاه دوباره كرد

باور نمي كنم كه حسينم چنين شده
سر دربدن ندارد ونقش زمين شده

دربرگرفت پيكر درخون طپيده را
بوسيد جای گونه گلوی بريده را

يك چند لحظه ای نظر از دوست برگرفت
اندوه شعله ورشد و سوز دگر گرفت

((پس بازبان پرگله آن زاده ي بتول
روكرد درمدينه كه يا ايها الرسول

اين كشته ی فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست پازده درخون حسين توست))

**
هرلحظه سوزهای فراوان به سينه داشت
سوزمكاشفات حسين وسكينه داشت

شيرازه هاي صبر واميدش گسسته ديد
خورشيد را دمی كه به زنجيربسته ديد

بيمار روز واقعه جان برلبش رسيد
نزديك بود جان بدهد زينبش رسيد

يك آن اگرتوجهش ازياد رفته بود
ازدست عمه حضرت سجاد رفته بود

صد شعله در وجود من ازگريه روشن است
اين سوختن نشانهٔ آرامش من است

اين داغ دراجاق دلم بي شرر مباد
اين زخم كهنه كمترازاين شعله ورمباد

#سید_فضل_الله_قدسی

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *