داستان کوتاه « بوی »

 

نویسنده : شفیق نامدار

پف هی چقه بوی میتی.

– بوی چه؟

– بوی باروت،بوی جنگ،بوی تفنگ.

– خی تو هم بوی میتی دیگه!

– ان ،بوی چه؟

– بوی عطیر ،بوی پودر،بوی جوانی.

–  اول سرو کله ات ره میششتی بعد میامدی پلویم.

– «ملکه» خدا سرت فضل کد اگه نی پگاه مرده ام ره میششتی، به کمین سر خوردیم ، قومندان «چله مست» کمین کده بود. از پشت دیوال های مکتب دخترها سرما کتی« راکت» و« پی کا»  سرما آب پاشی کد. کشته بود ،خدا نکشت. صدای مرمی باران را نشنیدی؟

–  شنیدم ، مه گفتم خی باز زن کدام قومندان بچه زاییده، شادیانه می زنند.

قریب گورمرده های قومندان را به هفت قبرغه «چیز» کده بودن.

هروقت بچه زاییدی همی شریت رسام« پی کا» را صدقه سر بچه ام می  کنم،تمام آسمان« تاشقرغان» را چراغان می کنم،عین جشن های زمان «ظاهر شاه» به نام خود می درنگانم،حالی خو مه خودم پادشاه استم،پادشاه بی تاج و تخت.

– اگه دختر زاییدم ؟

– نی ماده پشت نیستم!

– «جهانگیر» کتی چله مست آشتی کو،خطرناک است، پارسال «قومندان پلنگ » را نکشت، «قومندان چریک » را نکشت، «قومندان جلاد» را نکشت، «قومندان جبار» را نکشت ، دادرکم  را نکشت . 

– مه خم گرد نیستم!

– چله مست خدا زده دل اش بود مره د خودش نکاح کنه.

– حالی هم همو عقده د دلش اس ،گژدم است، گژدم زیر بوریا، تاحال هجده نفر را کله شمار کشته،همه اش ره به نامردی زده،کار جوری کده،ایزاره کتی کون جنگ میته .  از «خات» تن خواه می گیره . ازدست همی قوم بی اتفاق تاشقرغان ، همی قوم بنی اسراییل، همی گی شان دماغ فرغونی دارن. حاجت شوروی نیست یکی دیگه ره خورده شیشتن. خدا ببخشه«ذبیح الله خان» از همی مردم ناراضی رفت.

   ملکه پلک هایش را برهم گذاشت کمی سکوت کرد،خواست موضوع صحبت را تغییر بدهد،یک چیز دیگری بگوید، از چیزی دیگری بگوید. در ذهن اش به  جستجوی ادبیات پرداخت خواست یگان جمله عاشقانه نثار جهانگیر کند . مثلا « مه توره خوب می بینم، چقه  خوشرو استی» به اشیای ما حولش پرداخت خواست از آن ها چیزی بگوید،مقصد از جنگ نباشد. خانه ،بیرون  خانه، سرکوچه ،بالای کوچه چیزی به ذهن اش نرسید که جزیی از جنگ نباشد برایش میسر نشد.آخر وقتی آدم چیزی را ندیده باشد نمیتواند در باره اش صحبت کند.اگر از «مادر تاجور» می گفت که آن هم جزیی از جنگ بود،اگر از خود « تاجور» صحبت می کرد که یک نماد زنده از جنگ بود،میوه ی درخت جنگ بود که طعم زننده و باروت مانند جنگ را می داد.  

از چه می گفت«رشید لنگ» ، شهیدی سرکوچه،درخت های کله پر شده و چره خورده ،«بازارتیم» ویران شده،دیوارهای فروریخته« لیسه مهستی»که شب گذشته کمین گاه چله مست بود. ویک وقت ها ملکه درآنجا درس می خواند. معلم های فرانسه یی داشتند، درست دو تازن بودند،هردو در تجرد زنده گی می کردند، چرا نام آن دو از یادش نمی رود« ماریو» و «ژان» اگر دختری زایید نام اش را می گذارد «ماریو» .

ماریو و ژان موهای کوتاه و زرد  داشتند و  پتلون کوتاه و شاریده شاریده « کوبای» می پوشیدند. دختر های مکتب  از جمله خودش بالای آن ها خنده می کردند:« هی هی ،ماریو و ژان پاچه هایشان را بالا زده اند ،کاهگل لغت می کنند.» و ان دو مطلب را فهمیده بودند و گریسته بودند، بعد دل دختر ها برایشان سوخته بود. و ملازم مکتب آمده به  ماریو و ژان دلداری داده بود« ماریو ،ماریو…آشک لازم ،بولانی لازم» بعد از شروع نا آرامی ها آن دو رفته بودند ،همراه با دانش آموزان عکس های یادگاری گرفته بودند، نشانی خانه هایشان را داده بودند عکس های  یادگاری برایش داده بودند هنوز هم آن عکس ها نزدش است ،آخرین روز های رفتن شان از بازاز تیم  اشیای ساخت دست خریده بودند و از دوکان پدرش« چستک» خریده بودند  به پدرش گفته بودند« ملکه بسیار خوب،بسیار خوب» و  پدر گفته بود« ملکه به فرانسه لازم» و ماریو  خندیده بود و رفته بودند….ورفته بودند…و دریک لحظه تما م رویداد ها و اشیای دور و برش و جهانگیربه هم آمیختند و از تار و پودشان گلیم جنگ درذهن اش بافته شدند و او روی گلیم نشسته بود.

–  جهانگیر،چه وقت آرامی میشه؟

– هروقت اسلام فیروز شد!

– تو اسلام ره فیروز می کنی، کتی همی تفنگ شق شقه ات!

 – اسلام که فیروز شد چه می کنی؟

– با میرم پشت دوکان دستگه خود ، پشت کسب پدری ،مسگری.

– تا اون وخت مسگری یادت میره.

– نی هفت پشت ماره مسگری کشته ،از یادرفتنی نیست.

– الهی شکاف شکاف شوی چله مست ،دادرکم  را دخون غلتاندی.

– د بد بلانیست. دادرت کان غیرت بود ،نوچ ،نوچ…

– جهانگیر!

– ان؟

– هیچی نی !

– نی گوی؟

– نی نمی گم!

– نی گوی اخی؟

– مره جنگ نمی کنی؟

– نی!

 بیا یک شب گریخته رویم  مزار، د  حکومت تسلیم شویم،مان که همین تاشقرغان  ویرانه باشه و چله مست

 – آفرین د عقل ات ،هنوز خون دادرک ات قاق نشده …

– خی دلک ات با نگویی که نگفته بودی.

– د حلوا  گفتن خو دهن شرین نمیشه ، ای ساده ماده خدا!

– د طوی بچه مامام که رفته بودم مزار،شهر کتی شهر «تسلیمی »  ها بودن،هیچ کس خو کارنداشت، عیش و نوش کده گشتن. سلیپر های فرانسه یی چه میگه، سله های پهلوی چه میگه،ساعت های سیکو پنج چه میگه،قدیفه های گل سیب  چه میگه، موترهای آلگاه چه میگه….

– دم  شین ای، اونه «خات» میگن ،آب دهن شوروی ره خورده گی استن ،یک چند روز سیل و

گشت میته بعد میبره« خوست» و جنوبی . اگه دستگیر هم  شدن«گلم جمع» گفته دپوست شان کاه جای میکنه.

– همتو باشه؟

– ناشم چه خی ،نام اش دسرش «تسلیمی»

   ملکه طرحی را که روز ها در خیال اش پرورده و پخته بود،با چند دلیل جهانگیر از هم  پاشید. باخود گفت راستی جهانگیر به مفت قومندان نشده ، کله اش کار می کند. با خود اندیشید نمی تواند  ازاین بوی ها فرار کند،بوی هایی که فضای خانه را انباشته بودند،فضای شبگه را انباشته بودند،کوچه بالا و کوچه پایین را انباشته بودند،ویرانه های لیسه مهستی را انباشته بودند،خاک تپه های بازار تیم را انباشته بودند،مدرسه های«چارسوق»را انباشته بودند. کوه های «تکه زار» و «جرآب» نمی گذاشتندبه تاشقرغان هوای تازه برسدواز دیوار ها و و کوه ها بوی باروت می تراویدند وصداها در کوه ها بازتاب می کردند:

– هنگ ،هنگ…

–  جنگ ،جنگ… 

– هوم ،هوم ..  

– شوم ،شوم … 

–  جهانگیر!

– ان

– تاشقرغان ما تاشقرغان شدنی نیست،همه جاهل ،همه نا خوان،یکی به دیگه اش تن نمیته ،ایله عمرت ره ضایع نکو ،رویم یگان ملک های دیگه،رویم پاکستان،رویم ایران،رویم عربستان،یگان گور کنده دیگه…

– مه چیم به  خدا!

جهانگیر به خود فرورفت«همی زن هم راست میگه، یک چار قران حلال و حرام که داری دکمر بسته کو،تفنگ هاره هم یگان جای گور کو،دست زنکه را گیرو خوده بکش. مگر اول چاره چله مست ره هم بکو،همین «کلیکوف» ره به هرکس وعده کنی نمی مانه که روز سرش شب شوه،ایطور زمانه شده که دادر سر دادر صرفه نمی کنه»  اما  به کمی زمان ضرورت داشت تا نقشه اش پیاده شود. خود را کمی به ملکه نزدیک کرد.

– ایقه خوده جوق نکو،عرق کدم.

–  یک چند وقت صبر کو ،همی سردرختی ها را جمع کنیم و « ده یکه» زمین هاره هم جمع کنیم یک چار قران مول تر شوه ،گپ بین ماو تو پول هاو طلا هاره مزار پیش یگان تجار یا زرگر وطندار روان می کنیم.

اینبار ملکه خودرا نزدیک تر کرد:

– بلا دپس خانه و جاگه ،سرزنده باشه کلاه بسیار.

– مقصد د گرمی ها پاکستان پوست می پرتوی،اونجه سایه های توت و جویبار های آب خو نیست.

– سرمیان سرها،چند لک نفر دیگه چطورمی کنن؟ 

– مه از گوش ات کشیدم.

ستون های کاخ تصمیم ملکه لرزید : مه چیم خی ،خودت میدانی.

      بعدازادای نماز شام پدر جهانگیر از مسجد آمد و روی صفه که از کنارش جویبار آب می گذشت نشست و دسترخوان را پهن کردند و«شوربا لاچره» را خوردند، بعد پیرمرد رادیو را روشن کرد و برنامه «کاکا جان»که از رادیو پاکستان پخش می گردید و حوادث  افغانستان را همراه با دیالوگ و طنز  و مبالغه بازتاب می داد گوش می داد. سرشبگه رفت. مادر جهانگیر خود را کمی راحت تر احساس کرد و پاهایش را دراز کرد و یک پیاله چای برای خودش ریخت. ملکه هم خود را فارغ یافت و به طرف خانه گنبدی که مربوط اش می شد رفت. خانه یی که بوی جهانگیر آنرا انباشته بود،منفذ هایش را می بست و پرده هایش را می آویخت تا بوی جهانگیر فرار نکند. واگر جهانگیر هفته ها هم نمی آمد و به جنگ ها و محاصره ها مشغول می شد باز هم خانه از بوی اش تهی نمی گردید.

مادر صدا زد: ملکه بیرون خوابی نمی کنی،گرمی شد،علف جوش شد،امشب جهانگیر می بیایه؟

– گفته بود پسانترها می بیایه.

   لمپه را روشن کرد و روی رفک گذاشت،پشه ها و مگس ها گرد لمپه جمع  شدندو از انبوه صداهای وز وز و مینگ مینگ شان سکوت خانه درز برداشت. و گاهی سایه مگس ها و پشه صد مرتبه بزرگتر از آن چه بودند روی دیوار خانه سایه می افگندند که سخت وحشتناک می نمودند مانند هیولا هایی که در قصه  ها شنیده بود .به وحشتناکی رویا های ملکه می ماندند،به رویا های بویناک که بوی جنگ می دادند. ملکه از جنگ با روس ها نمی هراسید بخاطری که آنها رو در رو  جنگ می کردند،اول از باغ«جهان آرا»  هاوان می انداختند،آنگاه همه خانواده ها به زیرزمینی های مخصوص پناه می بردند،بعد از مزار یا «ترمز»  طیاره ها می رسیدندو بمب ها را میریختند،بعد توپخانه سنگین از «پروژه» و باغ   جهان آرا شهر را زیر آتش سنگین خود می گرفتند. و جهانگیر وافرادش می رفتند به سنگر های کوهی . خیرو خلاص.

     اما «اسلام جنگی» خطرناک بود،دوست و دشمن شناخته نمی شد،یک دفعه میدیدی که حاضر باش یا سرگروپ قومندان را به گلوله بسته  و فرار کرده به جناح مخالف پیوسته،به هیچ کس اعتبار نیست.

   ملکه چایجوش سیاه مسین را گذاشته بود روی قوغ دیگدان ،تا آب گرم برای جهانگیر آماده باشد.

پیش از عروسی هراسی از جهانگیر دردل ملکه بود،از آوازه اش می هراسید:

از چشمهای جهانگیر خون میباره، تا مجاهد بچه ها صدای جهانگیر را بشنوند قبض روح می شوند…

روس ها بار ها از جهانگیر بنام«سیله باسمچ» یاد کرده بودند.

   و اما حالا که جهانگیر می امد به پهلویش و خود را جوق می کرد اصلا ترسی بر دلش نمی نشیند،یک  بچه آرام و مطیع و مانند موم در پنجه های محبت اش شکل می گیرد. ملکه به دلش گفت«نام رستم به ازرستم» …

    صدای رادیوی خسر اش خاموش شد،برنامه ی «کاکا جان» هم خلاص شده بودو شاید  شب به نیمه هایش نزدیک تر شده بود. خشو هم چنان روی صفه پاهایش دراز خواب اش برده بود و پیاله ی چای سرد شده بود.

روشنی لمپه یک نواخت می درخشید و سایه های مگس ها و پشه صد برابر بزرگتر از انچه بودند بر دیوار افتاده بودند و ترسناک می نمودند. ملکه از بوی جهانگیر افسون شده بود و روی بستر خواب اش به پهلو افتیده بود .  میرود مزار،آنجا جهانگیر موتر والگاه دارد،لنگی پهلوی دارد،ساعت سیکو پنج دارد،سلیپر های فرانسه یی دارد،کش دارد،فش دارد…  اما «خات» ،اما «جمعه اسک» ،اما خوست وجنوب….  در میان گل  ها وسبزه های پرطروات خیال گام برمیدارد و می خرامد،می خرامد ،مانند آهو می خرامد ،یک آهوی آزاد و سرشار که از کوه ها فرود آمده ،از کوه های «تکه زار» از میان سنگ های کلان و هیبتناک…

خانه گنبدی انباشته از بوی است ،بوی جهانگیر،بوی جوانی،بوی عرق،بوی پیزار های چرمی،بوی تفنگ،بوی ها متراکم تر شده اند،همه جا را انباشته اند،فضای خانه را،رفک هارا،سینه ی ملکه را ،ذره ذره ی وجودش را ، او افسون شده است ،افسون بوی تن جهانگیر . حالا بدانی یا ندانی شب به نیمه رسیده است صدای عو عو سگ ها،آواز قورباغه ها،صدای چرچرک ها،قیر قیر چلپاسه ها، بخواهی نخواهی شب به نیمه رسیده است.

جهانگیر نامد،چرا نامد،گفته بود میایم ،گفته بود چایجوش را بالای قوغ دیگدان بگذار… گفته بود … و ملکه برایش گفته بود چقه تو شله استی… و جهانگیر گفته بود… و خواست به اش نزدیک شود که مادرش صدا زده بود.

    یکباره صدای انفجار ها و رگبارها خیل سکوت را از فضا توراند . خسراز جایش برخاست: خیر ،خدایا خیر.

خشو پاهایش را جمع کرد و ازجا بلند شد: خیرخدایا،کشتن،جهانگیر مره کشتن… 

خسر از بالای شبگه فریاد زد:

– به زیرزمینی روین!

خشو دیوانه وار فریاد زد:کشتن ،کشتن ،جهانگیر مره کشتن…

همسایه ها سر بام ها برآمدند و می کوشیدند محلی را که آتشباری و انفجار بود تشخیص دهند:

– چارسو است 

– اغه مزار است   

– مکتب دخترها است 

– راست میگی مکتب دخترهاست،بخیالیم چله مست کدام کمین زده  

بعد  همسایه ها به طرف خانه جهانگیر فریاد زدند: جهانگیر خانه است؟ 

ملکه از سرزینه ها  فریاد زد که همه تاشقرغان شنیدند: کشتن،جهانگیر ره کشتن،های ،های،های جهانگیر…  

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *