غزلی از یحیی جواهری

دل است و نیست نشانی ز دل‌نوازی‌ها نه در جماعت بدها، نه در نمازی‌ها به هیچ کشمکشی شاه؛ کیش و مات نشد پیاده کشته شود در تمام بازی‌ها مسلح‌اند و به خرطوم فیل، آویزان به زور طبل و تفنگ این گروه غازی‌ها دو چشم شوخ تو در خودسری چنان باشند که وقت حمله به شهرفرنگ، […]

غزلی از سید ضیا قاسمی

لبانت قند مصری، گونه هایت سیب لبنان را روایت می کند چشمانت آهوی خراسان را من از هر جای دنیا، هر که باشم، عاشقت هستم به مِهرت بسته ام دل را، به دستت داده ام جان را چنانت دوست می دارم که با شوقِ تو می خواهم بسازم وقف چشمت تاک های مستِ پَروان را […]

غزل”سکوت پشت سکوت” از سید سکندر حسینی بامداد

سکوت پشت سکوت و سکوت پشت سکوت شکست بغض زمستان رسید آخر حوت به «چار باغ سخی» هر دقیقه می شنوی ترانه های گل سرخ با نوای فلوت تو ای زن! ای زن بلخی تبار زرتشتی !!! تمام شهر به رقص محلی‌ات مبهوت منم که سوخته در «نوبهار» آغوشت بر آستان تو با اشتیاق بسته […]

غزلی از وهاب مجیر

اینک منم هنوزترین چشم در ره ات هستم امیدوار و متین، چشم در ره ات شاید پرندگان پریشان برای تو چیزی نگفته اند از این چشم در ره ات این را که هرکجا به خیالت گریستم دیگر شده زمان و زمین چشم در ره ات عشاق توستند تمام درخت ها اما نبوده اند چنین چشم […]

غزلی از سیده تکتم حسینی

باز وا کرده نگاهت به حرم پای مرا به ضریحت برسان دست تمنای مرا چیست خاصیت این عشق که با جاذبه اش می کشد سوی حرم خلوت شب های مرا مثل من خسته ی دور از وطنی، می فهمی بهتر از هر کس دیگر دل تنهای مرا راستش غربت قم مثل خودش سوزان است بنشاند […]

غزلی از علی رضا رحمانی

صدا زدند از این راه بر حذر نشوید که شاهراه بهشت است دربدر نشوید طلوع منطق نور است در ولایت عشق از آیه آیه ی تطهیر بی خبر نشوید دوازده گل سرخ است و اعتبار بهار نمی شود که اسیر گل سحر نشوید خدا سروده به ما عشق با ائمه ی پاک و حیف باشد […]

غزلی از محمد حسن حسین زاده

آدم دراین شلوغیِ شرح وبیان عجیب گم می شودمیان نهان وعیان عجیب من هم خداکندکه شوم قندوحل شوم درچای ومهربانی این مخلصان عجیب ماندم که ازکجایِ عبورتوپَرکشم ای شاهراه رفته به سمت جنان عجیب ای حجّتی که فلسفۀ آسمانی ات پیچیده درفلاسفۀ آسمان عجیب بعدازهزاروسیصدوهشتادسال وسال «بازاین چه جوشش است٭»زجان وجهان عجیب دنیای روم وری […]

شعر”ما رایت الا غم”اثر زهرا حسین زاده

ما رایت الا غم، بر دلم قدم بگذار چادرت شفا دارد تا ابد سرم بگذار گر چه سنگ بسیاری خوردم از فلاخن ها این دو چشم شرقی را حافظ حرم بگذار ما هزاره ها سر را مال خود نمی دانیم خون بی وطن هستم در رگم قلم بگذار پاره های ایمانم دست کوفیان افتاد خطبه […]

غزلی عاشورایی از سید ابوالفضل مبارز

زمین میان تب و التهاب غم می خورد به گوشه های لبت سنگ هم قسم می خورد نظام خلقت بکر و سکوت حنجره ات به دست شومی سرنیزه ای بهم می خورد دو پلک بعد تو بودی و ماجرایی که برای دختر غمگین تان رقم می خورد به احترام پریشانی گلی کوچک به حرمت ِ […]

شعر عاشورایی”آی دوزخ سفران!” اثر محمد کاظم کاظمی

  آی دوزخ‌سفران‌! گاه‌ِ دریغ آمده‌است‌ سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده‌است‌ طعمۀ تلخ جحیمید، گلوگیرشده‌ چرک‌ِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده‌ فوج فرعونید یا قافلۀ قابیلید؟ ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید ره مبندید که ما کهنه‌سواریم ای قوم‌! سرِ برگشت نداریم‌، نداریم ای قوم‌! حلق بر نیزه اگر […]