غزلی عاشورایی از احسان هاشمی

با اینکه نشانی دگر از پیرهنش نیست
این مرد ِ غریبی‌ست که سر در بدنش نیست !

آنقدر تبر خورده که در باغ ، درختی
مجروح‌تر از پیکر ِ دور از کفنش نیست !

تا سبز شود باغچه ، با مشک ِ تمنا
– رفته‌ست « بهار » و خبر از آمدنش نیست –

این سو « تن » خشکیده نهالی‌ست…. در آنسو
خورشید ؛ زمین خورده و دستی به تنش نیست

این گل ؛ گل ِ شش‌ماهه‌ی پَرپَرشده‌ای هست
در هیچ چمن بوی خوش یاسمنش نیست …

این شعله‌ی افروخته در سینه‌ی زینب
انگار که دیگر سر ِ خامُش شدنش نیست

یعنی دگر از آن‌همه گل‌های بهاری
جز لاله‌ی اندوه و محن در چمن‌اش نیست

غرق عرق شرم شود شام ! که صد بحر –
اندازه‌ی شرمندگی مرد و زن‌اش نیست!
« او »حنجره‌اش حنجره‌ی شیر خدا هست
اما به کسی قدرت ِ درک ِ سخنش نیست !

از شهر ِ شما رخت ِ سفر بسته و دیگر
جایی به‌جز از عالم ِ بالا وطنش نیست

#احسان_هاشمی

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf