غزل مثنویی کوتاه از سید سکندر حسینی بامداد

دنیا گرفته دور من ِ تیره بخت را
در من سروده این همه اندوه سخت را

حالا منم حکایت ناکام قصه ها
از دست داده منزلت و تاج وتخت را

اندوه من شبیه نوای پرنده ای است
بغضش فشرده است گلوی درخت را

باید مرور کرد اساطیر عشق را
تا دید چهره ها وتصاویر عشق را

وقتی که عشق وبوسه هم آغوش می شوند
اسطوره ها همیشه فراموش می شوند

شب ها کنار خانه ی تو فکر می کنم
تنها به فتح شانه ی تو فکر می کنم

اندوه من شکایت دوری است ماه من !
زیباترین ستاره ی شام سیاه من

من تیره بخت ، غصه وماتم سرشت من
مرگ غریب حضرت غم سرنوشت من

تنها ترا همیشه به آغوش می کشم
آغوش تو مزار من است و بهشت من