غزلی عاشورایی از سید حکیم بینش

جهان کوچک ما و غم بزرگ شما
به سینه جا نشود ماتم بزرگ شما

گلوی کودک شش ماهه را نفهمیدم
ولی سخن کنم از عالم بزرگ شما

به راز پیرهن کهنه عمه واقف بود
نگو همان شده همّ و غم بزرگ شما

وهب جوان مسیحی به عشق چنگ انداخت
که رو سفید شود مریم بزرگ شما

نمی شود که حبیب ابن عشق تان باشم؟
نمی شود که شوم میثم بزرگ شما؟

نمی شود که بیایی؟ جهان عطش دارد
در اهتزاز شود پرچم بزرگ شما

بیا که کشف شود آنچه را شبانه علی
به چاه گفت؛ به آن همدم بزرگ شما

دو قطره عشق بریزان به حلق تشنهٔ من
منم خوشم به همین کم، کم بزرگ شما

#سید_حکیم_بینش

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf