غزلی عاشورایی از زهرا حسین زاده

سنگی رها شد در فضا شورش به راه انداختند

وا شد گل پیشانی ات دیگر تو را نشناختند

طی شد سکوت آب ها هر سو درختان ایستاد
محشر به پا شد موج ها خود را کبوتر ساختند

چرخید مردی آشنا در پیچ و خم های فرات
هم مشک را هم دست را دور از علم انداختند

دریاچه افتاد از نفس با جنبش لب های خشک!
پیش از غروبت ماهیان در حوض شان جان باختند

در زیرسقف نقره ای لاهوتیان گشتند خواب
بر زخم هر آیینه ات اسپان سرکش تاختند

نزدیک تر شد ابرها برقی گلویت را شکافت
در لابه لای نیزه ها خورشید را نشناختند؟

آتش وزید از هر طرف بانوی باران می دوید
پروانگان تاریخ را در شعله ها پرداختند

#زهرا_حسین_زاده

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf