غزل عاشورایی”موج قلم” اثر سید سکندر حسینی بامداد

امشب بیا که جانب صحرا سفر کنیم

با سوز اشک قافله ها را خبر کنیم

دریا چه بی وفاست که غم موج می زند
از یاد او همیشه قلم موج می زند

چون گل شکفت مثل بهار و جوانه شد
پرچم به دست جانب صحرا روانه شد

شعری سرود وقتی که مشکی به دوش داشت
در شعر خود نمونه ز جوش و خروش داشت

خورشید رفت  و دامن رنگین کمان گرفت
باران تیر هر طرف او را نشان گرفت

تا سمت خیمه های برادر قدم گذاشت
با شور و اشتیاق مکرر قدم گذاشت

ایثار را ز آیه‌ی قرآن گرفته بود
دستی نداشت؛ مشک به دندان گرفته بود

وقتی که رنگ های شقایق به بر گرفت
در شط خون چو بال زد و بال و پر گرفت

وقتی عمود از سر او بوسه برگرفت
آمد در آن میانه حسین از کمر گرفت

در علقمه فتاده علم  ـ دست یک طرف
عباس خفته با تن بی دست یک طرف

یک ساعتی گذشته، دقایق به روی آن
دریا به خون نشسته و قایق به روی آن

«چون کشتی شکسته‌ی توفان کربلا
افتاده در کرانه‌ی بی جان کربلا

این شورشی که دیده ای در خلق عالم است
شاعر بخوان چکامه‌ی خود را محرم است»

وقتی به دشت و صخره هیاهو بلند شد
بالای تخته سنگ که آهو بلند شد

اشکی کنار چشمه‌ی سنگی چکید و رفت
بر جان خویش خون خدا را کشید و رفت

امشب بیا که جانب صحرا سفر کنیم
با سوز اشک قافله ها را خبر کنیم

یاد آوریم قصه‌ی لب های تشنه را
وقت هجوم نیزه و شمشیر و دشنه را

یاد آوریم تپه‌ی بالای دشت را
مرد غریب و یکه و تنهای دشت را

وقتی غبار و همهمه پیچید بین دشت
آبی نبود مزرعه خشکید بین دشت

خونش به پای مزرعه جاری نمود و رفت
آن دم کویر را که بهاری نمود و رفت

پلکی گذشت تا به میان غبار رفت
با اسپ عشق در شکم شعله زار رفت

با یک لگام جانب ذات البروج رفت
افتاده بین خاک و به شوق عروج رفت

با کودکی به دست به صحرا که مست شد
در فکر سر کشـیدن جام الست شد

ای وای و آه! حَرمَله تیر و کمان گرفت
بنگر گلوی اصغر او را نشان گرفت

وقتی که تیر حَرمَله داد آن جواب را
نازل نمود قادر مطلق عذاب را

زیر گلوی کودک شش ماهه نور داشت
گویا خیال رفتن و اما حضور داشت

وقتی گلوش پاره شد از تیر حَرمله
چیزی نبود بین پدر نقطه… فاصله

خونش گرفت و ریخت به آن سوی آسمان
سمت خدا نهاده پلی با دو نردبان

امشب بیا که جانب صحرا سفر کنیم
با سوز اشک قافله ها را خبر کنیم

یاد آوریم لحظه‌ی راز و نیاز را
با خون وضو گرفتن و خواندن نماز را

از هر طرف که تیر به مثل تگرگ ریخت
قرآن که صفحه صفحه شد و برگ برگ ریخت

آتش گرفت خیمه‌ی خورشید روی دشت
تا پخش کرد دانه‌ی توحید روی دشت

#سید_سکندر_حسینی_بامداد

#_شعر_آیینی_امروز_افغانستان
https://telegram.me/sharmazhbiaf