سید فضل الله قدسی، شاعر غزل غربت

قدسی

نویسنده : یاسین نگاه

به دشت های پر از سبزه نیزه کاشته بود

و در مسیر خدا گزمه ها گماشته بود

 

زخشم، شانه ی صبرم دگر تکان می خورد

و نوک دشنه دمادم به استخوان می خورد

 

کسی به قلب من آخر تب جنون انداخت

سربریده ی صبر مرا برون انداخت

(1)

” در سال 1341خورشیدی در روستای کته قونش از توابع ولسوالی شولگره ولایت بلخ متولد شدم. از سال 1354 توفیق حضور در درس های علوم دینی یافتم. جوانی‌ام با حضور در عرصه‌ی جهاد علیه‌ی اشغالگران آغاز شد.

در سال 1370 وارد دانشگاه شدم و در رشته‌ی الهیات کارشناسی ارشد گرفتم . کار شعر را از سال 1364 جدی گرفتم.1366 در مسابقه‌ی شعری« فجری» در سطح ایران رتبه‌ی اول را به دست آوردم. در سال 1367در مسابقات بین المللی« حرم امن» رتبه‌ی دوم را کسب کردم. در سال 1371 در مسابقه‌ی« صبح در زنجیر» ویژه ی شاعران مهاجر حایز مقام اول شدم. در سال 1372 در میان شاعران حوزه ی علوم دینی در سطح نُه کشور به مقام اول دست یافتم. مجموعه های« خاکستر صدا و دست های خالی» از من به جاپ رسیده. مجموعه‌ی آماده‌ی چاپ دارم.”(2)

 

یکی از سنگرداران شعر مقاومت افغانستان آقای سید فضل الله قدسی می باشد. قدسی شاعریست که بیشترینه جان مایه های شعرش را دردها و فریاد های مردم کشورش تشکیل می‌دهد. قالبی که قدسی برای بیان درد ها و درک های خویش برگزیده، قالبی است که از دیر زمان تا کنون در حوزه‌ی زبان و ادبیات فارسی روایتگر یاد های عاشقانه است؛ ولی قدسی در این ظرف عاشقانه( غزل) به روایت دغدغه های فردی و عاشقانه نمی پردازد؛ بلکه با استفاده از این قالب، به سمت و سوی جامعه‌ی خویش می‌رود و دغدغه های فردی را به یاد فراموشی می‌سپارد و درد همگانی را با حنجره‌ی سبز غزل بلند بلند به سرایش می‌گیرد.

همین جاست که این مقوله- فریاد یک شاعر فریاد یک ملت است- تحقق می‌یابد. هرچند تمام انسان‌ها آزادی را دوست دارند؛ ولی شاعران راستین آزادی را می پرستند. پس نخستین عصیان ها در برابر استبداد و نابرابری توسط این گروه آزاده و عاشق انجام می پذیرد. قدسی یکی از این آزاده هاست که در راه رفاه و آزادی کشورش با شعر مقاومت به جهاد ادبی می پردازد. و بی‌باکانه درد ها و درک هایش را در میان کلمات سنگین به بیرون پرتاب می نماید. قدسی هیچگاه آرام نمی نشیند؛ هرچند او خود هر روز شاهد مرگ” سبزه” و ظهور« نیزه» هاست. با آن هم می خواهد به صبر متوسل شود؛ ولی نمی شود، شانه‌ی صبرش از شدت خشم تکان می‌خورد:

به دشت های پر از سبزه نیزه کاشته بود

و در مسیر خدا گزمه ها گماشته بود

 

ز خشم شانه ی صبرم دیگر تکان می خورد

و نوک دشنه دمادم به استخوان می خورد

 

در چنین وضعیتی قدسی باز هم به مبارزه‌ی خویش ادامه می‌دهد. از سیاهی و سکوت نمی هراسد و پیوسته با ظلمت می ستیزد و سر انجام بر روی شانه های شب خوان خورشید را می گستراند:

پی زدودن ظلمت، قرار ننشستیم

به روی شانه‌ی شب آفتاب را بستیم

 

قدسی با دست های خالی؛ ولی مملو از ایمان و آزادی به میدان نبرد می رود و در این راه از هیچ چیز نمی هراسد:

سلاح مردم ما دست های خالی بود

علم به رنگ شهادت چقدر عالی بود

 

در میان دشت هایی که« نیزه زار» است قدم می زند و با دست های خالی به مرگ ظلمت و شب می شتابد و تا رسیدن به کوه آفتاب از پا نمی نشیند:

بدون واهمه تا پاس شب رکاب زدیم

علم به دامنه و کوه آفتاب زدیم

 

الحق که آزادی و آزادگی جز در سر زمین آفتاب، در هیچ جای دیگر نمی نشیند و آفتاب در سرزمینی می تابد که آن جا انسانیت، عدالت، صلح و همدیگر پذیری به معنای واقعی کلمه حضور داشته باشد. قدسی و قدسی های دیگر تا رسیدن به چنین جغرافیایی( چنین افغانستانی) به مقاومت خویش ادامه می‌دهند. هر چند اوضاع با گذشت هر روز سیاه تر و بحرانی تر از دیروز می‌شود.

اسارت و بی وطنی دو درد بزرگی است که هر انسان با وجدان و درد آگاه را آزار می‌دهد. در جریان سال های جنگ تعدادی از شهروندان ساکن در کشور احساس اسارت و بردگی می‌کردند و تعدادی دیگر که مهاجر شده بودند؛ این دو درد بزرگ را یکجا تحمل و تجربه می‌نمودند. قدسی در کنار این که از وطن و مردم‌اش دور بود، احساس بی وطنی و اسارت نیز می‌کرد و این چقدر درد آور است که انسان، وطن، مردم و آزادی خویش را یکجا از دست بدهد. در مرور کوتاهی به ادبیات معاصر افغانستان ردپای چنین رنج طاقت فرسا را در درون آفریده های تمام آفرینش‌گران مهاجر افغانستانی به صورت روشن می‌توان مشاهده نمود. قدسی در غزل غربت درد دوری از وطن، درد بی افغانستانی، درد دور از آشیانه بودن، درد بی بهاری، درد پر نگشودن، درد ناسرودن و… را این گونه به تصویر می کشد:

 

چندی است مرغ دل پی رفتن ز لانه نیست

او را به سر هوای بهار و ترانه نیست

چون بلبل جدا شده از باغم ومرا

میلی برای پر زدن از آشیانه نیست

باور کنید دیر زمانی است در دلم

شوق سرودن غزل عاشقانه نیست

این جا شکوفه سر زده؛ اما به خاک ما

عمری ست از حضور بهاران نشانه نیست

آن جا به ذهن باغ ز هنگامه ی بهار

جز خاطرات تلخ هزاران جوانه نیست

آن جا انیس و همدم دل های داغ دار

جز ساز غمگنانه و سوز شبانه نیست

اما رسد دمی که به ساحل نهیم گام

دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست

(3)

با تمام این همه درد، این همه فریاد، این همه نا امیدی، قدسی در بیت پایانی غزل غربت، دو باره ابراز امیدواری می کند و به افق های روشن فردای افغانستان فکر می‌نماید. و تأکید می‌دارد که دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست و روزی به پایان می رسد و ما گام در ساحل آبی ها و آزادی ها می گذاریم:

اما رسد دمی که به ساحل نهیم گام

دریای رنج و غربت ما بیکرانه نیست

 

شاعر پیوسته به پیروزی فکر می کند، به پایان فصل شب و تلخ کامی‌ها. داشتن چنین اراده و چنین باور است که او هیچگاه تن به تسلیم و شکست نمی دهد:

برخواست سبز، هر چه تبر خورد خم نشد

بشکست، از ایستادگی اش هیچ کم نشد

…(4)

در پایان این نوشته برای قدسی موفقیت های در نهایت سبز و سترگ آرزو داریم و امیدواریم که شعر های بلند بالایی زیادی در آینده از این شاعر مبارز و مقاومت‌گر در تاریخ ادبیات معاصر خویش داشته باشیم؛ هر چند قرار اطلاعات که من دارم قدسی در این اواخر کمتر به شعر می پردازد و بیشتر مشغول و مصروف کارهای فرهنگی است.

پی نوشت ها:

1- حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی، افغانستان در غربت، چاپ اول، انتشارات نسیم بخارا، تهران 1382،ص 291

2- محمد صادق عصیان، سیما و سخن، چاپ اول ، انتشارات میوند، کابل 1385، ص 145

3- حسن انوشه، حفیظ الله شریعتی، افغانستان در غربت، چاپ اول، انتشارات نسیم بخارا، تهران 1382،ص288

4- محمد صادق عصیان، سیما و سخن، چاپ اول، انتشارات میوند، کابل 1385، ص147